حکایت دل ما با استاد پایور (قسمت دوم)_ دومین سالروز درگذشت استاد

خاطره دوم: من سال های زیادی از دوران نوجوانی خود را صرف بازنویسی و تصحیح دوره ابتدائی و صبا کردم. به سبب غرور جوانی، از دادن پیشنهاد برای تغییر نتها ابا نداشتم و این باعث می شد که گاهی اوقات استاد به من یادآوری کنند که چطور میتوان نظر داد ولی به طرزی که به شخص مقابل برنخورد. (به خصوص وقتی که طرف مقابل استادی همچون ایشان باشد). می گفتند که نظر خود را به صورت جمله سوالی مطرح کنم تا جمله خبری یا امری. مثلا «بهتر نیست تریل سل با لا بمل باشد تا لا کرن؟» هنوز هم بعد از 27 سال، با این روش مقالات و متون را تصحیح می کنم و نظراتم بهتر از آن قبول می شود تا اینکه قاطعانه آنها را بیان کنم.

خاطره سوم: در کنسرت های ماهانه کلاسشان، تأکید داشتند که کسی حق ندارد گل و شیرینی و کادو بیاورد. دوستانی که با این قانون آشنایی نداشتند، خاطرات تلخی ممکن است از برخورد استاد داشته باشند، اما ایشان می گفتند این تشریفات باعث چشم و هم چشمی می شود و به مرور، هدف اصلی کنسرت ها از موسیقی به این متوجه خواهد شد که چه کسی چه چیزی می خواهد بیاورد. پذیرایی بین دو قسمت برنامه، فقط چای و بیسکوییت ساده ای بود که خودشان می آوردند.

خاطره چهارم: در مورد یکی از قطعات خیلی دشوار، یک بار به استاد گفتم: « من نمی توانم این را بزنم. خیلی سخت است». ایشان گفتند: « نمی توانم معنی ندارد. هیچ چیز سختی وجود ندارد که با تمرین درست نشود». همین حرف ایشان باعث شد که من به توانایی خودم اعتقاد درونی پیدا کنم و هیچ مانعی چه در موسیقی، چه در تحصیل، چه در کار، چه در زندگی نتوانست من را از تلاش برای رسیدن به مقصود باز دارد. حرف استاد خیلی بیشتر از درآوردن یک قطعه یا پاساژ سخت معنی داشت.

خاطره پنجم: در ضبط دو آلبوم اولم (رنگ های هفت دستگاه و شبدیز) استاد پایور ناظر ضبط بودند. در قسمت هایی من خیلی وسواس داشتم که حتما عالی و بدون ذره ای ایراد ضبط و ادیت شود. این وسواس باعث شده بود که ساعت ها کار استودیو طول بکشد. در مقطعی ایشان به من گفتند: « بابام جان، اگر بیش از اندازه وسواس به خرج بدهی، هیچ وقت آثارت به چاپ نخواهند رسید. برای اینکه هیچ وقت هیچ چیز به نهایت کمال خودش نمی رسد. هروقت دیدی کیفیت کار 80-90 درصد آن چیزی شد که می خواهی، رضایت بده بگذار کار بیرون بیاید و به دنبال اثر بعدی باش». اگر این توصیه استاد نبود، من هیچ وقت نمی توانستم آلبوم ها و کتاب هایم را در زمینه های مختلف در طول 15 سال گذشته منتشر کنم.

خاطره ششم: چندین بار سر کلاس، شاگردی از استادی دیگر نقل قول می کردند که فلانی پشت سر شما این را گفت یا آن را گفت. من حتا یک بار هم به خاطر نمی آورم که استاد پشت سر کس دیگر بدگویی بکنند و مقابله به مثل داشته باشند. همیشه می گفتند: « بابام جان، بگذار هرچه دوست دارند بگویند. من ساز خودم را می زنم و نیازی به حرف زدن ندارم، در عمل نشان می دهم ».

خاطره هفتم: استاد پایور نسبت به اسم خودشان خیلی حساسیت داشتند و به نظر من حق هم داشتند. بارها کسانی سنتورهایی را که ساخته بودند، برای تأیید خدمت استاد می آوردند. شاگردانی بودند که فقط چند جلسه یا چند ماه می آمدند که بگویند من شاگرد استاد پایور بودم، یا روی جلد کتاب و نوارشان می خواستند اسم استاد را هم قید کنند. استاد پایور تا جای ممکن از اسم خود دفاع می کردند و مانع چنین سو ء استفاده هایی می شدند. توصیه کلی ایشان به من این بود: « بابام جان، اگر میخواهی کاری انجام بدهی یا چیزی به چاپ برسانی، سعی کن از کارهای خودت باشد. چه کاری به کارهای من داری؟ من که خودم آنها را به بهترین وجه ممکن زده ام و نیازی به تکرار و بازنگری هم ندارند. به ساخته های خودت برس و این گونه نتیجه بهتری خواهی گرفت».

نظر اول: یکی از چیزهایی که استاد پایور را از بسیاری از استادان دیگر سنتور متمایز می کند، تألیفات هدفمند ایشان بوده است. درصد قابل توجهی از کارهای استاد به چاپ رسیده است و تا نسل های متمادی مورد استفاده هنرجویان سنتور قرار خواهد گرفت. هدفمند هم از این نظر که استاد می خواستند سیستمی ایجاد کنند که هنرجو از شروع کار تا درجه استادی، مطلب برای نواختن داشته باشد و کتاب ها از خیلی ساده به دشوار تنظیم شده باشند.

نظر دوم: به نظر من، تقلید از استاد در مواردی خوب است و در مواردی نه چندان لازم. اولاهیچ کس از خطا مصون نمی باشد. بنابراین خود استاد هم گاهی رفتارهایی داشتند که در قالب کلی به نظر این جانب نباید مرجع رفتاری هنرجویان قرار گیرد. دیدن این رفتارها از شخص استاد معنای دیگری داشت و مشاهده تقلید کورکورانه برخی شاگردان، جلوه خوبی نداشته و ندارد.

نظر سوم: استاد همیشه ما را تشویق می کردند که جلوی جمع و در حضور دیگران سنتور بنوازیم. فقط سه شرط قائل بودند: اول اینکه موقع ساز زدن، کسی مشروبات الکلی ننوشد، دوم اینکه موقع ساز زدن کسی غذا نخورد و سوم اینکه موقع ساز زدن کسی حرف نزند. برای سالها، این سه شرط برای ما هنرجویان استاد، وحی منزل بود. اما به مرور دریافتم که هدف این سه شرط، جلب توجه به ساز و رعایت احترام به آن بوده است. گاهی یک هنرمند مجبور می شود برای شناساندن هنر خود، کمی از شرایط اولیه خود پایین بیاید، ولی با این کار افراد بیشتری را به موسیقی اصیل می تواند علاقمند نماید.

روزی که خبر سکته استاد را شنیدم، بیشتر از آن ناراحت شدم تا اینکه فوت می کردند. برای کسی که تمام هنرش از پنجه هایش سرازیر می شود، فلج ناشی از سکته از مرگ هم دردناک تر است. به سبب رعایت حال استاد، دیدار ایشان به سختی میسر می شد ولی همان لحظات هم ارزشی بسیار داشت. پس از ترک ایران، دیدارها کمتر شد تا روزی که خبر ناگوار درگذشتشان را شنیدم. تنها کاری که از راه دور بر می آمد، رفتنم به دفتر بی بی سی و ضبط پیام تسلیتی بود برای تمام هنردوستان ایرانی.

روحشان شاد و یادشان همواره گرامی باد...   

  

/ 3 نظر / 114 بازدید
آرمین میرمعصومی

بسیار زیبا و دل نشین بود و در یک کلام صبر ایوب بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

ريحانه باقري از ابهر

بسيار عالي بود . چون من سعادت ديدن استاد را نداشتم از خاطرات بقيه از تعريفهايشان معلوم است كه استاد تنها درس موسيقي نميداده ! ايشان درس زندگي .درس عشق . درس جاودانگي تدريس ميكرد

هیرمند حساس

من خاطره ای از ایشان دارم سال 1372 روزی با ایشان ملاقات کردم و میخواستم به کلاس ایشان بروم و آن این پرسیدند چه زده‌آی گفتم من ردیف میرزا عبدالله را پیش آقای کیانی زدم گفتند بفرمائید استاد مجید کیانی.